قلبم اکلیلیه براش

از بابت وجود نازنینش تو زندگیم خدارو هزار بار شکر میکنم

الان که به گذشته نگاه میکنم چقدر درباره پذیرفتن سرنوشتم مقاومت کردم

چقدر دیر پذیرفتمش تو زندگیم و با شک و تردید ...

هیچ وقت فکر نمیکردم باهاش انقدر خوشبخت بشم

چقدر خوشحالم که انتخابش کردم

دیشب با یه سبد گل و عطر مورد علاقه ام و البته نسبتا گرون اومد خونه

گفت خواستم یه تشکری باشه بابت این مدت که ماه رمضونی زحمت کشیدی و سحر و اطار آماده کردی

یعنی قلبم اکلیلی براش

دم عیدی

پوستم کنده شده این مدت

یه سری از کارا که تو طول سال انجام دادم ریلیز شده رفته رو اصلی

مدام پیگیریو مدام جلسه

تازه این وسط یه بزرگواری توتیممون داریم هر کاری میخواد انجام بده کد بقیه رو نگاه میکنه جاییشو نمیفهمه کامنت میکنه

واقعا چقدر مصیبت کشیدم از دستش

اعصابمو به شدت به هم ریخت چندمین بارشه

واقعا اینا حق الناسه

موندم از الان خونه تکونی عید و چیکار کنم

سرم واقعا شلوغه

خسته شدم از کار

خسته شدم از این تسکای لعنتی و این تیم بیخود

کاش یه فرجی بشه جا به جا شم برم یه شرکت بهتربریدم واقعا

گاهی حسودیم میشه به زنای خونه دار که با خیال راحت دارن بچه داری میکنن

کارایی که تو علاقه و غریزه هر زنی هست!!!!

ساده بازی

نمیدونم درونم یه جور سادگی هست که دوسش ندارم

شاید البته از نظر بقیه خوب باشه شایدم بد باشه واقعا نمیدونم

مثلا جاهایی که خیلی به لحاظ شخصیتی درگیرشم تو رابطه با آدماست

مثلا وقتی با اظرافیانمون به چالش میخوریم و یه وقت اگه ناراحتی به وجود بیاد ...درسته اولش آدم سخته فراموش کنه چی به چی شد ولی بعدش من یه جوری فراموش میکنم و سهمم رو از اشتباه میپذیرم که گاهی حس میکنم موجب میشه طرف مقابلم حس کنه هیچ تقصیری نداشته

نمیدونم چطوری بگم

یعنی منظورمه نمیتونم با سیاست رفتار کنم و بگم حالا مشکل رو سطحی با طرف حل کنم و بزار سو تفاهما باقی بمونه.... شروع میکنم به باز کردن مسئله و مو به مو میگم من فلان جا اشتباه کردم و سهمم رو از اشتباه میپذیرم و رئوفانه از طرف مقابل میخوام که من رو ببخشه...ولی تو تجربه آخری که داشتم با یکی از دوستان من برخوردم اینشکلی بود ولی ایشون یه جوری رفتار کرد که انگار فقط من مقصر بودم ...پا پیش گذاشت برای رفع کدورت ولی انگار همبن که دوباره سلام علیک داشته باشیم براش کافی بود

به خاطره همین حس میکنم ساده بازی در آوردم و اینکه با رفتارم یه جورایی بهش القا شد که انگار من بیشتر مقصر بودم ن...این اراحتم میکنه

البته نمیدونم واقعا رفتارم تا چه حدی درست و غلط بود!!!

خاطرات شمال

مسافرت سه روزه ما به شمال تموم شد

دیروز نزدیکای ساعت 2 رسیدیم خونه

خیلی خوش گذشت خداروشکر هم هوا خیلی خوب بود همم ویلایی که کرایه کرده بودیم خداروشکر به دلم نشست و همم اینکه جایی که رفتیم به لحاظ طبیعت و زیبایی خیلی بکر بود.

فقط یه کم خسته شدم به خاطر اینکه تو مسافرتایی مثل شمال من همیشه دوست دارم غذا رو ببریم دل طبیعت بخوریم و خب همین باعث میشه با خودم مواد غذایی(ترجیها آماده و از قبل پختم) میبرم و چند وعده هم آتیش بازی و البته حتما اکبر جوجه کلبادی

اینه که یه کم گذاشتن برداشتنا خسته ام کرد ولی خب لذت سفر بیشتر از خستگیش بود

حامد جانمم کلی ممنون که خیلی بهم خوش گذشت و چقدر شما بانوی کاملی هستی و مثل زنای چهل ساله تو خونه داری پخته ای(راس میگه آخه واقعا تعریف از خود نباشه ولی یه کبریتم از اونجا نخریدیم بس که من همه چی کامل جمع کرده بودم)

همین که به چشم اش میاد و ممنونه و بهش خوش گذشته برام کافیه

ضمن اینکه بنده خدا اون همه مسافت و رانندگی کرد و هر چی گفتم بده من بشینم خسته شدی نگذاشت و گفت من حداقل یه کاری بکنم

تو آتیش بازی و خرید هم سنگ تموم گذاشت خدایی و اونجا هم ظرف شستنی میومد وایسه که من دلم نمیومد و میگفتم انجام میدم

من میگم تو مسافرت کسی خوش مسافرته که مسئولیت پذیر باشه ..من و حامد خداروشکر هر دو همینطوریم به خاطر همین همیشه بهمون خوش میگذره و یه کلمه غر به هم نمیرنیم هر کی اگه یه جای کارو بگیره( یه کم کمتر و بیشتر هم شد شد) یه کمم همیشه از خود گذشتگی اگه داشته باشن دو طرف به مشکل نمیخورن خداروشکر ما از این لحاط خیلی مچیم...

خلاصه که کلی خوب بود و از امروز دوباره کار وتسک شروع شد

کنسلی شمال

دیشب حامدم زنگ زد گفت یکی از بچه ها هفته پیش رفته شمال دهنش سرویس شده از ترافیک

ما هم که درگیر بچه مدرسه ای نیستیم ...بزاریم هفته دیگه با رزرو هم هماهنگ میکنم احتمالا بشه جا رو تغییر داد

اولش لجم گرفت و مقاومت کردم ولی بعد دیدم منطقی میگه هیجی دیگه تولدم شمال نیستیم شد هفته دیگه

الان که مینویسم خونه مامان جونم هستم...صبح اومدم اینجا..هوا به شدت خنکه

یه غذایی مامانم داره اسمشو گذاشتم گندمک یه جورایی مثل یه آشه (گندم...لوبیا چیتی تازه،پیاز داغ و ادویه) عاشقشم یعنی

چون دیدی دوست دارم صبح اومدم دیدیم گندمک برام گذاشته

شب هم که پرسپولیس بازی داره ،دیشب حامد میگفت آخ جون بازی رو با بابا میبینم (هر دو هم پرسپولیسی تیر)

دیگه اینجوریاااااااا

پیش به سوی شمال

یه جا یه جمله ای خوندم فک میکنم از فروغ فرخزاد بود

جالب گفته بود مضمونش تقریبا این بود که همین که بیرون از جمع هستم دوست دارم واردش بشم و به محض وارد شدن میبینم که اصلا پتانسیلشو ندارم:)

این دقیقا شرح حال منه

نمیدونم واقعا خودمو هیچ وقت بالاتر از بنی بشری نمیدونم

ولی خیلی وقته عبور کردم از جمع هایی که توش حتی به صورت اتفاقی پرداختن به مسائل دیگران و حرف زدن از دیگران(حتی گاهی صرفا خبر دادن نه غیبت) اتفاق میفته

به خاطر همین همچنان موقع هایی که یه سری آدما خونه مامان اینا هستن سعی میکنم نرم

الان سه هفته میشه که خونه مامان اینا نرفتم و دلم خیلی براشون تنگ شده

ایشالا اگه بشه و یه کم کارم خلوت بشه سه شنبه میرم

این وسط گوشم گرفته رفتم دکتر الان یه گوشم کامل نمیشنوه:)

قطره داده بریزم دکتر چند روز بعد برم برای شستشو یا ساکشن...

بعد از شیش ماه کار فشرده ایشالا اگه خدا بخواد آخر هفته میریم شمال

این هفته از هر غذایی پختم زیاد پختم و فریزری کردم برای سفر(چون اصلا نمیتونم تو مسافرت همه وعده ها غذای بیرون بخورم) ...البته تو یه وعده هایی هم آتیش بازی راه بندازیم که شمال بدون جوج و کباب نمیشه:)

خلاصه که ایشالا تولدم شمالیم:)

آرامش

روز پلن و غنیمت شمردم و بعد مدت ها اومدم باغ بابا اینا

احتمالا فردا هم مرخصی بگیرم که قشنگ فرش شم بعد سه هفته فشرده کاری

جای حامدم خالیه ولی خودش گفت برو چون امشب کارش خیلی طول میکشید و عملا یه ساعت کمتر همو میدیدم اگه خونه میموندم

خیلی خنکه

خیلی دلم تنگ شده بود برای اینجا

طفلی بابا با اون وضع پاش کلی آفتابگردون و خیار و لوبیا و از اینجور چیزا کاشته که خیلی حس خوبی داره

ایشالا همیشه زنده و سلامت باشه

مامان برا ناهار تهچین گذاشته ...یادم باشه قدر این روزا و لحطه ها رو بیشتر بدونم چون کنار پدر و مادر بودن یعنی خود خوشبختی

راستی خدا جانم برام معجزه کردااااا...دمت گرم با مرام

مناجات

خدا جان احتیاج به معجزه دارم

کاش بیام اینجا بنویسم که برام معجزه کردی

ما هیچ کسو به جز تو نداریما

کمکمون کن

سرحالم

امروز خیلی سرحالم

حتما دلایل زیادی داره

و احتمالا یکیش هم اینه که بالاخره یه کم تسک هامو سر و سامون دادم و یه سری پیگیری های لازم و کردم و بعضی باگای رو اعصابو فیکس کردم

و حتما یکیش هم اینه که چند روز تعطیلی پیش رو داریم

حامد پیشنهاد کرد مسافرت بریم با ماشین ولی من دلم نیومد این چند روز تعطیلی هم بخواد رانندگی کنه...همینجوریش هر روز یه مسافتی رو تا سر کار در حال رانندگی هست تو ترافیک و قرار شد تعطیلات رو کامل استراحت کنیم خونه

یه ماهی میشه که ورزش و رزیم رو شروع کردم البته من هیچ وقت وزن نامتناسبی نداشتم و ندارم ولی خب هدفم اینه که حسابی رو فرم بیام و سوپر مدل بشم

هم روحیمو خیلی بهتر کرده همم باعث شده شروع کنم به سالم خوری...برنج کمتر...چربی کمتر...غذاهای سالم تر که البته حامد هم این روتین غذایی خیلی استقبال کرد و ماه پیش تا بهش گفتم تصمیم گرفتم ورزش کنم بردتم منیریه و لوازم لازم رو برام خرید...هر جند من برای خرید این وسایل احتیاجی به پول اون ندارم ولی این مرامشو دوست دارم هر وقت چیزی بخوام اصلا در نظر نمیگیره که من خودم پول دارم و میگه برات میخرم و عاشق این مراماشم....

از نتیجه ورزش و مربیم هم خیلی راضی هستم

این مدت سرم دوباره بابت کارا شلوغ شد و یادگیری زبانم فاصله افتاد که ایشالا دوباره شروه می کنم

همینننننننن:)