عیدی که عید نبود

تعطبلات هم به پایان رسید

نمیدونم چرا انقدر دلم گرفته

عید امسال خیلی با من یکی سر سازگاری نداشت

تقریبا کل اش رو مریض بودم

هیچ کس خونمون نیومد و ما هم نقریبا هیچ جا نرفتیم

از ماه رمضون و روزه داری قاطی شده تو این ایام هم که دیگه چیزی نگم......

این روزام

با مدیر پروژه ام صحبت کردم که برای سال جدید رو پروژه ای که تکنولوژی هاش و ساختارش رو بیشتر دوست دارم کار کنم که اونم الحمدالله رد نکرد...حالا باید فردا برم صحبت کنم ببینم چطوریاست....

این هفته شروع کردم یه کم تمیز کاری آشپزخونه ... یه چندتا کشو و گازو سینک و تیمیز کردم ولی هنوز خیلی مونده،امیدوارم تا آخر اسفند بتونم به کارام برشم...تازه یه روزم باید برم و کارای مامانمو راه بندازم...

سه شنبه اگه خدا بخواد عازم مشهد هستیم و باید کم کم چمدون و بیارم پایین از بالای کمد و شروع کنم به جمع کردن وسایل

فعلا همین،برم به کارام برسم

دو قدم مانده به عید

با اینکه تسکام رو طوری رسوندم که روز خالی بیارم و برم خونه مامان اینا 3 شنبه به خاطر برف سنگین نشد برم

صبح بیدار شدم دیدم ماشینم تا کمر تو برفه

به خاطر همین بی خیال شدم

عوضش آخر هفته رفتم خونه مامان اینا

خوشبختانه جز من کسی نبود یعنی خواهر برادرای دیگه نبودن

میگم خوشبختانه نه به خاطر اینکه دوست ندارم ببینمشون

به خاطر اینکه وقتی نیستن حواسم پرت اونا نمیشه و بیشتر مامان و بابامو میبینم

با مامانم و حامد بعد از ظهر یه ذره رفتیم پاساژ گردی...مامانم یه کم خرید کرد مانتو و لباسو ..... من یه شلوار برداشتم حامد هم یه پلیور

خیلی خیابونا حال و هوای عید داشتن...روحیه ام خیلی عوض شد

بعدم برگشتم خونه و شام دستپخت مامان و خوردیم و جاتونو خالی کردیم

منم تا دیدم قراره شب بمونیم از فرصت استفاده کردم و از حامد خواستم فردا برای صبحونه کالپاچینو مهمونم کنه

چون من فقط کله پاچه های سمت مامانم اینارو دوست دارم

که دیدم اتفاقا بابام هم همچین نیتی داشته و میخواسته صبح بهمون کلپچ بده این شد که صبح با هم رفتن و جاتون خالی صبحونه ی دلچسبی شد

بعد صبحانه هم شروع کردم خونه مامان اینارو جارو برقی کشیدم و کلا یه دستی به سرو روش کشیدم،حامد بنده خدا رو هم فرستادم اتاق بخوابه چون هفته ای که گذشت سرش حسابی شلوغ بود و پوستش کنده شد.

حامد که بیدار شد با پیشنهاد من و بابام 4تایی رفتیم پشت بودم برف بازی و آدم برفی درست کردیم...آفتاب فوق العاده خوب باعث شد احساس سرما نکنیم خیلی

دیگه منم چایی و میوه و بندو بساط آماده کردم بردم دور هم خوردیم و خلی خوش گذشت

خیلی وقت بود میخواستم از مامانم سوال کنم سمتشون کجا سبزی آماده خوب داره که دیدم بابام کلی از یه جا تعریف کرد و مامانم هم تایید کرد که قبلا از اونجا گرفته و عالیه بابا هم زنگ زد هماهنگ کرد با حامد رفتیم و قورمه و .... هم برا خودم هم برای مامانم گرفتم و دیگه اومدیم خونه من و مامان مشغول سرخ کردن شدیم و حامد و بابا هم مشغول بازی شطرنج

تقریبا تا 5 عصر کارمون طول کشید ولی در عوض راحت شدم برای مدت ها از داستان سبزی

شب هم شام خوردیم و برگشتنیم خونه خودمون

امیدوارم تو این روزا همه حال و احوال خوب داشته باشن و اگه گره و مشکلی هست حل بشه

پنجشنبه قبل از جمعه

قبول دارید ماه های پایانی سال علی الخصوص اواخر بهمن و اسفند چقدر شیرین و لذت بخش هستن

همیشه انتظار یه چیر از قرار گرفتن تو اون شرایط شیرین تره به نظرم

مثل پنج شنبه قبل از جمعه

خیلی حال هوای عید دارم

خیلی بوی عید میاد

دوست دارم این روزارو

هر چند به شدت سرمون شلوغه

حامد درگیر یه فیچر سنگینه منم درگیر تسک هام هستم

اما قشنگن این روزا

دارم تلاشمو میکنم تسکام رو زودتر از موعد انجام بدم که چند روز برم خونه مامانم

دلم خیلی براشون تنگ شده

یه چیز دیگه

شاید قسمت شد تو اسفند رفتیم مشهد

خیلی خیلی هوس مشهد کردم

سفر به کیش

جمعه ای که گذشت مسافرت 4 روزه ما تموم شد

اولین باری بود که کیش میرفتم

واقعا تجربه خوبی بود

هوا هم به شدت عالی و بهاری بود

خلیج فارس زیبا و دوست داشتنی کلی بهمون آرامش داد

کلا من همبشه با حامدم خوشم

چه برسه به اینکه با هم مسافرتم باشیم

خیلی دوسش دارم

خدایا برام حفظش کن مرد نازنینمو

با هم وقتایی که تو هتل بودیم هری پاتر نگاه میکردیم

صبحونه های دلچسب هتل،تفریحات باحال و پاساز گردی و .....

خلاصه که یه خاطره عالی ساختیم

بازگشت از سفر کربلا

پنجشنبه هفته پیش بود که برگشتم تهران

واقعا سفر رویایی و به یاد موندنی شد برام

هر چند سفر کربلا دشوار تر از چیزی بود که شنیده بودم

و البته تو بدو ورود به ایران من و حامد کرونا گرفتیم و بعد یک هفته الان تازه یه کم بهتر شدیم

ولی تبدیل شد به یکی از بهترین خاطراتم....

ایشالا هر کی دوست داره بره قسمتش بشه...

خیلی شوق دارم...خیلی

از امام حسین عزیزم ممنونم که داره کارای کربلا رو روال میکنه

خداروشکر بعد از کلی استرس پاسپورت مامانامون اومد

آخه قراره این سفر رو باهمسر جان و مادر خودم و مادرشوهرم بریم که هر دو جواهرن

خیلی خوشحالم

ضمن اینکه تقریبا بحث جابه جایی تیمم هم به جای خوبی رسید و اینطور که تعریف میشه تو تیم خیلی خوبی دارم می افتم و کلا شرکتم هم باهاش عوض میشه و میره به یه مجموعه بهتر

اگه خدا بخواد 4 شنبه عازم کربلا میشیم

تا نرم و با چشم خودم صحن و سرای امامم رو نبینم باورم نمیشه

خلی شوق دارم خیلی ی ی ی

حال و روزم

می نویسم تا برام یادگار بمونه

حال هوای این روزام خیلی جالب و متغیره

از طرفی کلی خوشحالم برای اینکه ممکنه قسمت بشه و بریم کربلا و یه مسافرت معنوی عالی داشته باشیم

و از طرفی هم کلی استرس و فکر و خیال دارم

اول بابت مسافرت البته سپردم به خود امام حسین و مطمئن هستم همه چیشو(آماده شدن پایسپورت مامانا و اوکی بودن همه جوره کاروان و ...)ایشالا خودش به بهترین نحو ردیف میکنه.

دومیش هم اینکه پروژه ای که توش بودم داره به دلایلی آرشیو میشه

این یعنی دوباره جابه جایی،تیم جدید و مصاحبه

دیروز با کی از تیم ها مصاحبه فنی داشتم،تیم زیر ساخت شرکته...ظاهرا باهام اوکی بودن اونا....منم بدم نیومد ولی باید صبر کنم ببینم چی میشه

امیدوارم هر چی که بهتره همون اتفاق بیفته...

از اونجایی که تولدم نزدیکه و احتمالا روز تولدم کربلا هستیم ،5 شنبه هفته پیش حامد جانم بردم و برام اپل واچ خرید برای کادوی تولدم

دست گلش درد نکنه تو این همه بالا پایینی که دارم همش با دلداریها کمک هاش آرومم

البته همون 5 شنبه رفتیم دوچرخه ثابت هم خریدیم...خیلی برای کالری سوزی خوبه واقعا فشار میاره...باشد که بیشتر مقبول افتد

خواهر پر توقع(احتیاج به کمک دارم)

میگم من یکی از خواهرام از وقتی نامزد کردم تا الان که ازدواج کردم و سر خونه زندگی خودم هستم یه بارم منو همسرمو خونش دعوت نکرده.با اینحال من یه بار که کل اعضای خانواده امو دعوت کردم به اونم تلفن زدم گفتم بیاد که یه وقت دلش نشکنه ولی نیومد..بعد بهم پیام داده میگه میخوام با مامان و یکی ازخواهرا بیام بهت سر بزنم...

منم خیلی لجم گرفته...خودش که منو آدم حساب نکرده دعوت کنه هیچ...داره بقیه رو هم ریسه می کنه با خودش بیاره و بندازه تو عذاب...چون من با خواهرای دیگم و مامانم رفت آمد دارم و نیازی نیست که بخوان اینشکلی بدون بابام و شوهراشون بیان خونم....اینهمه دعوت نکرده و نیومده حالا هم که میخواد بیاد اینطوری با قاعده خاص خودش میخواد بیاد!!!..نمیدونم چیکار کنم!

نظرتون چیه راجه به بی محلی بدون دلیل

بعد چندین سال به عروسی دعوت شدم

تو فامیلای نزدیکمون دو تا دختر هم سن و سال خودم هستن که من از همه لحاظ ازشون موفق ترم

بعد چندین سال که همو ندیده بودیم من خیلی خاکی رفتم پیششون و بهشون سلام کردم و دست دادم

ولی اونا بی محلی کردن

به نظرتون چه دلیلی میتونه داشته باشه؟