خدا كنه اين چند ماه به خير و خوشي تموم بشه.........
و اون طوري كه مد نظرمه بتونم با برنامه پيش برم و به عبارتي يه جورايي بزنم تو گوش ارشد
نمي دونم چه مرگمه!
هميشه هر وقت كنكور دارم تو هر مقطعي همين مدلي ميشم!
يه لحظه كه از كتاب دور ميشم از استرس نمي تونم نفس بكشم و انگار ته دلم يه چيزي هري ميريزه پايين وقتي بهش فكر ميكنم!(مثل همين الان)!
خيلي سعي مي كنم ريلكس باشم واسه همين با اينكه وقت چنداني تا كنكور ندارم باشگاه رفتن و ول نكردم چون به نظرم كمك مي كنه به ريلكسيشن!
اينارو بي خيال!
چند روز پيش جشن فارغ التحصيليم بود..........
باورم ميشه تموم شد دوران كارشناسي چون كلي خون دل خوردم تا تموم شه!مگه مرض دارم باورم نشه اصلا!
5 شنبه اي هم رفتم دانشگاه پايان ناممو تحويل دادم و كلا پرونده كارشناسي بسته شد و خدا رو خيلي شكر مي كنم كه يك مهندس به جمع مهندسان خطير و وارسته اين مرزو بوم افزودندي!
اشكاي پدرم وقتي پايان نامرو دادم دستش و ذوق و شوق مادرم محال يادم بره!!
خواستم عكسم و كه تو جشن گرفتيم بزارم ولي حال ندارم عكسارو بريزم تو كام!!
دنبالتون مي كنم دورادور ولي وقت كامنت گذاري و اين حرفا شايد نباشه........
حتي اگه پنشتا كنكورم داشته باشي فكر نكنم بشه پژمان و نگاه نكني

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 18:50 توسط راضیه
|