دو قدم مانده به عید
با اینکه تسکام رو طوری رسوندم که روز خالی بیارم و برم خونه مامان اینا 3 شنبه به خاطر برف سنگین نشد برم
صبح بیدار شدم دیدم ماشینم تا کمر تو برفه
به خاطر همین بی خیال شدم
عوضش آخر هفته رفتم خونه مامان اینا
خوشبختانه جز من کسی نبود یعنی خواهر برادرای دیگه نبودن
میگم خوشبختانه نه به خاطر اینکه دوست ندارم ببینمشون
به خاطر اینکه وقتی نیستن حواسم پرت اونا نمیشه و بیشتر مامان و بابامو میبینم
با مامانم و حامد بعد از ظهر یه ذره رفتیم پاساژ گردی...مامانم یه کم خرید کرد مانتو و لباسو ..... من یه شلوار برداشتم حامد هم یه پلیور
خیلی خیابونا حال و هوای عید داشتن...روحیه ام خیلی عوض شد
بعدم برگشتم خونه و شام دستپخت مامان و خوردیم و جاتونو خالی کردیم
منم تا دیدم قراره شب بمونیم از فرصت استفاده کردم و از حامد خواستم فردا برای صبحونه کالپاچینو مهمونم کنه![]()
چون من فقط کله پاچه های سمت مامانم اینارو دوست دارم
که دیدم اتفاقا بابام هم همچین نیتی داشته و میخواسته صبح بهمون کلپچ بده این شد که صبح با هم رفتن و جاتون خالی صبحونه ی دلچسبی شد![]()
بعد صبحانه هم شروع کردم خونه مامان اینارو جارو برقی کشیدم و کلا یه دستی به سرو روش کشیدم،حامد بنده خدا رو هم فرستادم اتاق بخوابه چون هفته ای که گذشت سرش حسابی شلوغ بود و پوستش کنده شد.
حامد که بیدار شد با پیشنهاد من و بابام 4تایی رفتیم پشت بودم برف بازی و آدم برفی درست کردیم...آفتاب فوق العاده خوب باعث شد احساس سرما نکنیم خیلی
دیگه منم چایی و میوه و بندو بساط آماده کردم بردم دور هم خوردیم و خلی خوش گذشت![]()
خیلی وقت بود میخواستم از مامانم سوال کنم سمتشون کجا سبزی آماده خوب داره که دیدم بابام کلی از یه جا تعریف کرد و مامانم هم تایید کرد که قبلا از اونجا گرفته و عالیه بابا هم زنگ زد هماهنگ کرد با حامد رفتیم و قورمه و .... هم برا خودم هم برای مامانم گرفتم و دیگه اومدیم خونه من و مامان مشغول سرخ کردن شدیم و حامد و بابا هم مشغول بازی شطرنج![]()
تقریبا تا 5 عصر کارمون طول کشید ولی در عوض راحت شدم برای مدت ها از داستان سبزی![]()
شب هم شام خوردیم و برگشتنیم خونه خودمون
امیدوارم تو این روزا همه حال و احوال خوب داشته باشن و اگه گره و مشکلی هست حل بشه![]()