یهو یاد اینجا افتادم و گفتم بزار یه شرح حالی بنویسم
دیروز از لوگزامبورگ برگشتیم هلند
سفر خوبی بود.یه شهر پر از طبیعت بکر و زیبا
روز اول هوا گرم بود اما روزای بعد خیلی خنک شد
هزارتا سفرم برم جای سفر به ایران رو برام نمیگیره
ابان پارسال رفتم ایران و قرار بود عید هم بریم اما اتفاقایی شد که پروازی دو مسیره تا الانم اوکی نشده
نابود شدم انقدر اخبار چک کردم که شرایط چی میشه به امید اینکه اوضاع اروم شه و بتونیم دوباره به خانوادهامون سر بزنیم
دلم خیلی برای مادرم تنگ شده
دارم یه تصمیم های جالبی برای زندگیم میگیرم
امیدوارم خدا جان کمک ام کنه
راستی امروز مارسل صاحبخونه اومد خونمون واسه یه مشکل کوچیک خونه صحبت کنیم میخواستم تو اتاق بمونم گفتم الان پیش خودش میگه خانومایه ایرانی چقدر ادم گریز و بی اعتماد به نفسن(تقکرات یک ایرانی😁) این شد که با اعتماد به نفس رفتم بیرون و منم تا جایی که بلد بودم تو بحث ها شرکت کردم و انگلیسی صحبت کردم چون یه ساله دارم تمرین میکنم و دیگه وقتشه بیشتر خودمو به چالش بکشم و همسرم هم خیلی خوشش اومد و اینکه مارسل دستشو اورد جلو دست بده منم دستم و گذاشتم رو سینه ام لبخند زدم.قبلا فقط تو تلویزیون از این حرکات دیده بودم.فک نمیکردم خودمم یه روز ....واقعا تو مهاجرت ادم خیلی با خودش مواجه میشه اینجا میفهمی یه سری کارارو به خاطر ابرو و مردم و خانواده و عادت میکردی با واقعا بهش اعتقاد داشتی!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 0:41 توسط راضیه
|