کنسلی شمال

دیشب حامدم زنگ زد گفت یکی از بچه ها هفته پیش رفته شمال دهنش سرویس شده از ترافیک

ما هم که درگیر بچه مدرسه ای نیستیم ...بزاریم هفته دیگه با رزرو هم هماهنگ میکنم احتمالا بشه جا رو تغییر داد

اولش لجم گرفت و مقاومت کردم ولی بعد دیدم منطقی میگه هیجی دیگه تولدم شمال نیستیم شد هفته دیگه

الان که مینویسم خونه مامان جونم هستم...صبح اومدم اینجا..هوا به شدت خنکه

یه غذایی مامانم داره اسمشو گذاشتم گندمک یه جورایی مثل یه آشه (گندم...لوبیا چیتی تازه،پیاز داغ و ادویه) عاشقشم یعنی

چون دیدی دوست دارم صبح اومدم دیدیم گندمک برام گذاشته

شب هم که پرسپولیس بازی داره ،دیشب حامد میگفت آخ جون بازی رو با بابا میبینم (هر دو هم پرسپولیسی تیر)

دیگه اینجوریاااااااا

پیش به سوی شمال

یه جا یه جمله ای خوندم فک میکنم از فروغ فرخزاد بود

جالب گفته بود مضمونش تقریبا این بود که همین که بیرون از جمع هستم دوست دارم واردش بشم و به محض وارد شدن میبینم که اصلا پتانسیلشو ندارم:)

این دقیقا شرح حال منه

نمیدونم واقعا خودمو هیچ وقت بالاتر از بنی بشری نمیدونم

ولی خیلی وقته عبور کردم از جمع هایی که توش حتی به صورت اتفاقی پرداختن به مسائل دیگران و حرف زدن از دیگران(حتی گاهی صرفا خبر دادن نه غیبت) اتفاق میفته

به خاطر همین همچنان موقع هایی که یه سری آدما خونه مامان اینا هستن سعی میکنم نرم

الان سه هفته میشه که خونه مامان اینا نرفتم و دلم خیلی براشون تنگ شده

ایشالا اگه بشه و یه کم کارم خلوت بشه سه شنبه میرم

این وسط گوشم گرفته رفتم دکتر الان یه گوشم کامل نمیشنوه:)

قطره داده بریزم دکتر چند روز بعد برم برای شستشو یا ساکشن...

بعد از شیش ماه کار فشرده ایشالا اگه خدا بخواد آخر هفته میریم شمال

این هفته از هر غذایی پختم زیاد پختم و فریزری کردم برای سفر(چون اصلا نمیتونم تو مسافرت همه وعده ها غذای بیرون بخورم) ...البته تو یه وعده هایی هم آتیش بازی راه بندازیم که شمال بدون جوج و کباب نمیشه:)

خلاصه که ایشالا تولدم شمالیم:)

آرامش

روز پلن و غنیمت شمردم و بعد مدت ها اومدم باغ بابا اینا

احتمالا فردا هم مرخصی بگیرم که قشنگ فرش شم بعد سه هفته فشرده کاری

جای حامدم خالیه ولی خودش گفت برو چون امشب کارش خیلی طول میکشید و عملا یه ساعت کمتر همو میدیدم اگه خونه میموندم

خیلی خنکه

خیلی دلم تنگ شده بود برای اینجا

طفلی بابا با اون وضع پاش کلی آفتابگردون و خیار و لوبیا و از اینجور چیزا کاشته که خیلی حس خوبی داره

ایشالا همیشه زنده و سلامت باشه

مامان برا ناهار تهچین گذاشته ...یادم باشه قدر این روزا و لحطه ها رو بیشتر بدونم چون کنار پدر و مادر بودن یعنی خود خوشبختی

راستی خدا جانم برام معجزه کردااااا...دمت گرم با مرام