پیش به سوی شمال
یه جا یه جمله ای خوندم فک میکنم از فروغ فرخزاد بود
جالب گفته بود مضمونش تقریبا این بود که همین که بیرون از جمع هستم دوست دارم واردش بشم و به محض وارد شدن میبینم که اصلا پتانسیلشو ندارم:)
این دقیقا شرح حال منه
نمیدونم واقعا خودمو هیچ وقت بالاتر از بنی بشری نمیدونم
ولی خیلی وقته عبور کردم از جمع هایی که توش حتی به صورت اتفاقی پرداختن به مسائل دیگران و حرف زدن از دیگران(حتی گاهی صرفا خبر دادن نه غیبت) اتفاق میفته
به خاطر همین همچنان موقع هایی که یه سری آدما خونه مامان اینا هستن سعی میکنم نرم
الان سه هفته میشه که خونه مامان اینا نرفتم و دلم خیلی براشون تنگ شده
ایشالا اگه بشه و یه کم کارم خلوت بشه سه شنبه میرم
این وسط گوشم گرفته رفتم دکتر الان یه گوشم کامل نمیشنوه:)
قطره داده بریزم دکتر چند روز بعد برم برای شستشو یا ساکشن...
بعد از شیش ماه کار فشرده ایشالا اگه خدا بخواد آخر هفته میریم شمال
این هفته از هر غذایی پختم زیاد پختم و فریزری کردم برای سفر(چون اصلا نمیتونم تو مسافرت همه وعده ها غذای بیرون بخورم) ...البته تو یه وعده هایی هم آتیش بازی راه بندازیم که شمال بدون جوج و کباب نمیشه:)
خلاصه که ایشالا تولدم شمالیم:)