خلی اتفاقی امروز هوس کردم سری به وبلاگم بزنم
یه کم نوشته های قدیمیم رو خوندم و کلی حال و هوام عوض شد
وسط کارا تو شرکت به بهونه استراحت یه چایی ریختم و اومدم تو وبلاگم
چقدر با خوندن بعضی مطالب خاطره هام زنده شد
چقدر دلم میخواد مثل پیر مردا نصیحت کنم که واقعا چقدر واجبه آدم ار لحظه به لحظه عمرش لذت ببره
چون چند سال بعد که به یادش میفته کلی دلش واسه اون دوران تنگ میشه
حالا هر دورانی که میخواد باشه،سخت باشه یا آسون باشه
خلاصه که کلی تجدید خاطره شد برام
من دختر تا حدودی جاه طلب درس خون و شاد که الان تقریبا به همه اون چیزایی که اون دوران واسش زحمت میکشید و حتی بیشتر  رسیده ،دختری که پاتوقش کتابخونه بودو بزرگترین لذتش چرخیدن تو قفصه های کتاب و پیدا کردن یه داستان بلند خوشگل واسه شبای کوتاه تابستون ،کتابایی که غرقش کنن تو زندگی های خیالی و به رویاهاش پرو بال بدن
البته حال و اوضاع الانش هم خوبه
ولی دلش برای گذشته هم پر میشکشه
گذشته ای که شاید فقط یک درصدش اینجا تحریر شده
میخوام بگم کاش میشد به گذشته برگشت
ولی یه صدا از درونم داد میزنه که امروز هم گذشته فردا هاست پس لذتشو ببر