همينطوري نشسته بوديم دور هم كه يهو سوگند شروع كرد به نسبت دادن افراد
خانوراده به ساكنين سرزمين عجيب!(همون كارتونه كه توش همه شخصيت مربع و
دايره و بيضي و بقيه اشكال هندسي هستن)
عمه راضيه:خانوم خوش خنده!
عمه فاطمه:خانوم وقت نشناس!
مامان جون:خانوم مرتب!
مامان سارا:خانوم ناقلا!
بابا سعيدو بابا جون:آقاي پر خور!
سوگند:خانوم دردسر ساز..............
جالب اينجاست كه تو شخصيتايي كه به هر كي نسبت داده يه جورايي اون صفت تو طرف پيدا ميشه......يعني انقدر دوسش دارم حاضرم به خدا واسش حتي بميرم بس كه اين دختر خوشمزه است...
قبلا كه يوني مي رفتم بعضي موقع ها از يوني برگشتني انقدر كه دلم واسش تنگ مي شد مي رفتم خونشون.... الان يه مدته كه سرم خيلي شلوغه و يوني هم نميرم يه مدت خيلي زيادي كه خونشون نرفتم!
برگشته ميگه: راضيه از مامانت اجازه بگير بيا دختر ما شو:)))))))))
يهني مرده بودم از خنده!!
عاشق اينم كه منو بدون پيشوند خطاب كنن هم سوگند هم خواهر زاده هام:)))
يه چيزي بامزه ديگه يادم اومد!
برگشته به من ميگه عمه مي دوني واسه چي اسم منو گذاشتن سوگند!ميگم خوب واسه چي؟ميگه آخه هر سري كه ميام سس بخورم گند ميزنم:)))))))))))))))
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 10:14 توسط راضیه
|