شهريارا ا ا ا!

خيلي باحال بود!

تو اخبار يه گزارش بود يا خبر نمي دونم دقيق ولي هر چي بود راجع به شهريار بود!!

يه چيزايي راجع به شهريار گفت........

بهدشم با يه مرده مصاحبه كردن! ديديد كه مثلا سمت طرفي كه داره ازش مصاحبه ميشه زير نويس مي كنن!!

زير اين يارو هم زير نويس كردن كارشناس شهريار!!!

خواهشا يكي من رو توجيح كنه!!

يعني اين يه شغله؟؟؟؟

درواقع قبلش يه رشته دانشگاهي بوده؟؟؟؟

يعني به ترتيب مقاطع داريم:

شهريار دان

شهريار شناس

شهريار شناس ارشد

دكتري تخصصي شهريار(شهریار تمام)

خخخخخخخخخخ!

بابا نكنيد!جون من اذيت نكنين!

نقاشي نقاشي!

به بعضي از دوستان عزيز بايد نشان مداد طلا اهدا كرد!

چون علاوه بر خلاقيت از تمام فضاي صورتشون براي نقاشي استفاده مي كنن

ساكنين سرزمين عجيب!

همينطوري نشسته بوديم دور هم كه يهو سوگند شروع كرد به نسبت دادن افراد خانوراده به ساكنين سرزمين عجيب!(همون كارتونه كه توش همه شخصيت مربع و دايره و بيضي و بقيه اشكال هندسي هستن)

عمه راضيه:خانوم خوش خنده!

عمه فاطمه:خانوم وقت نشناس!

مامان جون:خانوم مرتب!

مامان سارا:خانوم ناقلا!

بابا سعيدو بابا جون:آقاي پر خور!

سوگند:خانوم دردسر ساز..............

جالب اينجاست كه تو شخصيتايي كه به هر كي نسبت داده يه جورايي اون صفت تو طرف پيدا ميشه......يعني انقدر دوسش دارم حاضرم به خدا واسش حتي بميرم بس كه اين دختر خوشمزه است...

 قبلا  كه يوني مي رفتم بعضي موقع ها از يوني برگشتني انقدر كه دلم واسش تنگ مي شد مي رفتم خونشون.... الان يه مدته كه سرم خيلي شلوغه و يوني هم نميرم يه مدت خيلي زيادي كه خونشون نرفتم!

برگشته ميگه: راضيه از مامانت اجازه بگير بيا دختر ما شو:)))))))))

يهني مرده بودم از خنده!!

عاشق اينم كه منو بدون پيشوند خطاب كنن هم سوگند هم خواهر زاده هام:)))

يه چيزي بامزه ديگه يادم اومد!

برگشته به من ميگه عمه مي دوني واسه چي اسم منو گذاشتن سوگند!ميگم خوب واسه چي؟ميگه آخه هر سري كه ميام سس بخورم گند ميزنم:)))))))))))))))

سلام !!

فکر کنم یه ماه یا  بیشتر از یک ماهی شد که نبودم!!!

دلم واسه اینجا و دوستام خیلی تنگ شده بود...........

ولی خوب چه کنم!!

چاره ای نداشتم و کلا وقتی غمگینم نمی تونم رول بیام و خودمو شاد نشون بدم!

و از طرفی هیچ دلم نمی خواد غمامو بروز بدم و انرژی منفی ساطع کنم برای دیگران!

برای همین ترجیح دادم یه مدت نباشم و اصلا دلو دماغی نبود که باشم!

این مدت که نبودم میشه گفت سخت ترین دوران عمرم رو تا به حال گذروندم و تلخ ترین تجربه هارو داشتم!

اما خدارو صد هزار مرتبه شکر که یکی دیگه از پستی بلندی های زندگیم هم به خیر و خوبی تموم شد و نسبت به قبل خیلی رو به راهم.............

و چیزی که خیلی دوست داشتنیه برام اینه که امام رضای مهربونم دوباره طلبیدم و اگه خدا بخواد هشتم این ماه پا بوسشم!!!

اگه دوست دارید بگید چی براتون دعا کنم.........