آرامش
روز پلن و غنیمت شمردم و بعد مدت ها اومدم باغ بابا اینا
احتمالا فردا هم مرخصی بگیرم که قشنگ فرش شم بعد سه هفته فشرده کاری
جای حامدم خالیه ولی خودش گفت برو چون امشب کارش خیلی طول میکشید و عملا یه ساعت کمتر همو میدیدم اگه خونه میموندم
خیلی خنکه
خیلی دلم تنگ شده بود برای اینجا
طفلی بابا با اون وضع پاش کلی آفتابگردون و خیار و لوبیا و از اینجور چیزا کاشته که خیلی حس خوبی داره
ایشالا همیشه زنده و سلامت باشه
مامان برا ناهار تهچین گذاشته ...یادم باشه قدر این روزا و لحطه ها رو بیشتر بدونم چون کنار پدر و مادر بودن یعنی خود خوشبختی
راستی خدا جانم برام معجزه کردااااا...دمت گرم با مرام
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 11:44 توسط راضیه
|