بازم داره بوش میادو حال و هواشو با خودش میاره!

اینطوری که تو دماغم می پیچه هزار تا خاطره رو تو ذهنم تداعی می کنه!

چند روز پیش گذرم افتاد به لوازم التحریری وقتی کتابای بسته بندی شده ی مقاطع مختلفو دیدم کلی دلم مدرسه خواست و برای مدرسه تنگ شد....

چه ذوق و شوقی داشتم وقتی کتابای جدیدو می گرفتم و با چه اصراری از خواهرام می خواستم برام جلدش کنن......حتی دلم واسه غرغر کرداناشون وقت جلد کردن تنگ شده!

هرسال یه چند روز مونده به مدرسه لجظه شماری می کردیم تا یه شب بابا بیادو لوازم التحریر بیاره.....چقدر هیجان زده می شدیم وقتی این اتفاق می افتاد.........دور بابا حلقه می زدیمو لوازمو ازش می گرفتیم.......بعدشم نوبت می رسید به تقسیم بندی دفترا و بقیه چیزا.........دفتر مشق ..دفتر انشاء....پاک کن....مداد رنگی........مداد تراش!

حتی گاهی اوقات من مجبور می شدم مانتو شلوار سال پیش خواهرمو بردارم که هنوز نو و قابل استفاده اما برای اون کوچیک شده!اما حتی وقتی همون مانتو شلوارو تنم می کردم کلی خوشحال بودم.............

اینطوری بود که با کمترین چیزا و با نهایت خوشحالی و ذوق می رفتیم مدرسه.....و گاهی اوقات تا آخر سال مراقب وسایلامون بودیم و هنوز دوسشون داشتیم!

راستی گفتم گذرم به لوازم التحریر افتاد..آره.........رفتیم و برای برادر زادم که ۵ سال داره مداد رنگی و پاک کن ومداد تراش گرفتیم همشونم از نوع فانتزی ..........البته فک می کنم این ده یا بیشترین باری بود که اینارو براش میخریدیم........وسایلو که دستش دادیم سفت به خودش چسبوند و معلوم بود که خوشحال شده........سوار ماشین شدیم به خونه که رسیدیم سری دفترو باز کردو یه نقاشی کشید و بعد وسایلو به حال خودش رها کرد......همه این ذوق و خوشحالی ۳ یا ۴ ساعت بیشتر طول نکشید!!!!!

کاش اسباب شادی انقدر نایاب نمی شدن!!!!!!!!!!