خانوم معلم نه خانوم مهندس!
آخه اینم شد وضع!! من هر جا تو کوچه خیابون پسر بچه دبستانی می بینم کلی ذوق می کنم وکلا یه حس خوبی میشم!!!علتشم میدونم به خاطر خواهر زادم(امیر حسین) ودر واقع چون یاد اون می افتم اینطوری کیفور میشم.........
بنابراین پس از مدتها زحمت و تلاش و خدمت در عرصه نرم افزار به این نتیجه رسیدم که مناسب تر از اون برای من معلم شدن در دبستان اون هم از نوع پسرونه بود!!![]()
امروز تو اتوبوس به چندتا از همین پسر بچه دبستانی ها انقدر نیگا کردم و تو نخشون بودم که نزدیک بود ایادم بره ایستگاهم پیاده شم!!!!!!!
لابه لای تو سرو کله زدنشون فهمیدم که موضوع بحثشون از این قراره که یکیشون به خاطره حاضر نبودنه درسو مشقش تنبیه شده........
یاد دبستان خودم افتادم.....اینکه همش مشقامو می پیچیدم..........
یه سری (از هزاران سری
)که مشقمو آماده نکردم عمدا دفتر مشقمو خونه گذاشتم که جلو خانوم معلمم رول بیام که مثلا دفتر مشقمو جا گذاشتم...........
معلممونم همیشه همه کاراشو می کرد و یه ربع آخر مشق نیگا می کرد........اسم منو که خوند سناریومو اجرا کردم!!
کیفمو گشتمو بعدم گفتم که ای وای.....خانوم اجازه من دفترمو جا گذاشتم(دقیقا هم با همین طرز بیان
)
همون موقع یه هو دیدیم در کلاسو می زنن............خانوم معلمم رفت درو باز کنه.......منم خوشال که آخجون پیچیدم و پیچیدم![]()
ولی ای دل قافل.......
یعنی مامان من سیستمش یه طوری بود که مثلا کارنامه هم بایدکلی التماسش می کردی تا بیاد مدرسه بگیره.........چه برسه به اینکه بخاد هلک وهلک پاشه بیاد مدرسه که دفتر مشق منو برسونه دستم که یه وقت تنبیه نشم!!!![]()
بله و در کمال ناباوری پشت درم کسی نبود جز مادر جان بنده!!
اونم در حالی که دفتر مشق از تهی سرشاره من دستش بود.........![]()
فوقع ما وقع.......
یهنی بعد سالها هنوز یادم نمیاد چطوری خودمو از اون مخمصه نجات دادم.....![]()
پس نوشت:
آها یادم اومد..............برگشتم گفتم خانوم اجازه ما یه دفتر مشق جدید خریدیم......مشقمونو تو اون نوشتیم.......مامانمون اشتباه آورده...........این قبلیه است!
یعنی به نظرت ضریب هوشی معلم باید چقدر بود تا نفهمه خالی بستم!!!؟![]()
![]()