قراره اگه خدا بخاد خواهری بعد از عید راهی خونه بخت بشه و برای عروسیش جشن بگیره........والانم تو تدارکاته جهازش هستیم..... 

خواهری هم که قربونش برم تا تک تک وسایلش مارکه محبوبش نباشه بی خیال قضیه نمیشه

دلم واسه بابایی خیلی می سوزه!!با این وضع بازار و تورم و توقعات ما بچه ها!!

آخه من نمیدونم واقعا این چه قاموسی هست که ما تو فرهنگمون داریم!!!دختر دسته گلو بده هیچ.........یه عالم جهازم بارش کن که ببره.....تازه کاش قضیه به اینجا ختم می شد و سیسمونی یو این داستانارو نداشتیم...

اما به تو می بالم پدر عزیزم.........تویی که حتی تو سخت ترین شرایط هم خم به ابروت نمیاری و از مهربونیت کم نمیشه......تویی که همیشه بهترینارو برامون گذاشتی.......اما این روزا کمتر می تونی چهره خستتو قایم کنی........

یه عزیزی می گفت....هر دعایی داری و دوست داری سریع مستجاب شه ....... به چهره خسته پدرت نگاه کن و اونو از خدا بخواه......

پس نوشت:

حالا مگه این شبا بابارو ول می کنمپریشبا داشتم نیگاش می کردم و تو دلم دعا می کردم....

برگشته میگه: چیه؟چیزی شده؟

گفتم نه

میگه آهان فهمیدم پول می خای..چقد؟

بازم گفتم نه

برگشته میگه:پس چرا زل زدی به من؟

گفتم همینجوری.........یعنی قشنگ فکر کرد خل شدم

 برگشته میگه:آها باشه......راحت باش بابا جان

منم گفتم باشه شمام راحت باش بزار ما کارمونو بکنبم(این قسمت آخرو تو دلم گفتم البته)

امیدوارم خدای مهربون مراقب همه باباها باشه و هواشونو داشته باشه(به ویژه تو این وضعیت نا به سا*ما*نه مملکت عزیزمان)!!!......