دست خدا رو رها كرده بود و با سرعت مي رفت....!
خدا بارها و بارها صداش كرد و دستش رو به سمتش دراز كرد،اما فايده نداشت!
نه قصد برگشت داشت....
نه از حركت مي ايستاد...
خدا غصه اش رو مي خورد،خدا دوسش داشت،خدا آخر راهي رو كه مي رفت مي دونست!
اما دست بردار نبود........... مي رفت و مي رفت....
هر چي خدا صداش مي زد فايده نداشت!
تا اينكه  يه دفعه پاش لغزيد و به زمين خورد،خيلي دردناك بود،خيلي زجر كشيد به هر قيمتي كه بود بلند شدو به راهش ادامه داد.........
رفتو رفت................
دوباره لغزيدو زمين خورد،اينبار از دفعه قبل بيشتر زجر كشيد،اينبار داغون تر شد.......
فرياد كشيد،آهاي خدااااااااااااااااااااااا،كجا هستي؟چرا صدامو نميشنوي؟چرا نمي زاري راهمو برم؟چرا زمينم ميزني؟
خدا صداشو مي شنيد،كمكش كرد كه بلند بشه،به زحمت بلند شد،اما بازم راه خودشو رفت و دوباره زمين خورد.....
افتاده بود روي زمين و درد مي كشيد.....بيشتر از دفعه هاي قبل.........
دوباره خدارو صدا كرد،خدايا كمكم كن بلند شم......
خدا خواست بلندش كنه اما ترسيد كه مبادا دوباره راه خودش رو بره!!
اينجا ديگه آخرشه اگه بلندش مي كرد و بازم راه خودشو مي رفت نابود ميشد!!
آخه چرا به اين زمين خوردنا فكر نمي كرد؟
چرا نميفهميد تنها چاره ي خدا واسه برگردوندنش همينه كه زمينش بزنه؟؟؟؟
چرا به خودش نمي آومد؟
داشت سعي مي كرد دوباره بلند بشه،مدام تقلا مي كرد...
پاش خورد به يه سنگ كوچيك و اونو حل داد جلو.........
سنگ هر چي بيشتر  از سراشيبي پايين مي رفت سرعتش بيشتر مي شد .........
تا اينكه خورد به يه تخت سنگو يه كم از سرعتش كم شد........
اين اتفاق افتا دو افتاد تا اينكه سنگ سرعتش خيلي كم شدو درست جلوي لبه پرتگاه متوقف شد!!!
داشت مي ديد.........با چشمش سنگ و دنبال كرده بود........
خدا گفت اي كاش فهميده باشه دليل زمين خوردناشو........
خدا داشت نگاهش مي كرد..........
اونم سرشو انداخته بود پايينو گريه مي كرد..........
خدا هم از گريه هاش گريه ش گرفت........

آهسته گفت كمكم مي كني؟

و خدا دوباره دستشو به سمتش دراز كرد....................