تولد......تولد......تولدم مبارک!
یعنی فردا اول مهر میشه ۲۱ امین سالی که خدا بهم فرصت زندگی داده!
خدا جون ممنون!![]()
تولدم مبارک...................![]()
یعنی فردا اول مهر میشه ۲۱ امین سالی که خدا بهم فرصت زندگی داده!
خدا جون ممنون!![]()
تولدم مبارک...................![]()
اینطوری که تو دماغم می پیچه هزار تا خاطره رو تو ذهنم تداعی می کنه!
چند روز پیش گذرم افتاد به لوازم التحریری وقتی کتابای بسته بندی شده ی مقاطع مختلفو دیدم کلی دلم مدرسه خواست و برای مدرسه تنگ شد....
چه ذوق و شوقی داشتم وقتی کتابای جدیدو می گرفتم و با چه اصراری از خواهرام می خواستم برام جلدش کنن......حتی دلم واسه غرغر کرداناشون وقت جلد کردن تنگ شده!
هرسال یه چند روز مونده به مدرسه لجظه شماری می کردیم تا یه شب بابا بیادو لوازم التحریر بیاره.....چقدر هیجان زده می شدیم وقتی این اتفاق می افتاد.........دور بابا حلقه می زدیمو لوازمو ازش می گرفتیم.......بعدشم نوبت می رسید به تقسیم بندی دفترا و بقیه چیزا.........دفتر مشق ..دفتر انشاء....پاک کن....مداد رنگی........مداد تراش!
حتی گاهی اوقات من مجبور می شدم مانتو شلوار سال پیش خواهرمو بردارم که هنوز نو و قابل استفاده اما برای اون کوچیک شده!اما حتی وقتی همون مانتو شلوارو تنم می کردم کلی خوشحال بودم.............
اینطوری بود که با کمترین چیزا و با نهایت خوشحالی و ذوق می رفتیم مدرسه.....و گاهی اوقات تا آخر سال مراقب وسایلامون بودیم و هنوز دوسشون داشتیم!
راستی گفتم گذرم به لوازم التحریر افتاد..آره.........رفتیم و برای برادر زادم که ۵ سال داره مداد رنگی و پاک کن ومداد تراش گرفتیم همشونم از نوع فانتزی ..........البته فک می کنم این ده یا بیشترین باری بود که اینارو براش میخریدیم........وسایلو که دستش دادیم سفت به خودش چسبوند و معلوم بود که خوشحال شده........سوار ماشین شدیم به خونه که رسیدیم سری دفترو باز کردو یه نقاشی کشید و بعد وسایلو به حال خودش رها کرد......همه این ذوق و خوشحالی ۳ یا ۴ ساعت بیشتر طول نکشید!!!!!
کاش اسباب شادی انقدر نایاب نمی شدن!!!!!!!!!!
فقط خودمونو عشقه![]()
![]()
![]()
ب.ن
دوستاي گلم
همين الان از امام زاده هاشم دماوند برگشتيم!
نمي دونم چي شد كه يهويي قسمت شد بريم اونجا!
ديروز مامانم از جلسه قرآن اومد گفت جزء ۲۲ براي حضرت معصومه كي مي خواد برداره.......
راستشو بخواين زياد حوصله نداشتم اما قبول كردم..........
فكر نميكردم قسمت بشه تو روز تولد خانوم اونم تو امام زاده جزء و بخونم........
جاتون خالي خيلي خوب بود........خدايي حالم خيلي خوب شد...........اميدوارم خدا قبول كنه.......
به ياد همتون بودم دوست جونا![]()
دریا همین که غرقش می شوی تو را پس می زند!!!!!!!
+ب.ن
این متن اسی که دختر عموم چند هفته پیش برام فرستاد!
خیلی روم تاثیر گذاشت!
آخه منو این دختر عموم خیلی با هم صمیمی بودیم........
میگم بودیم چون بعد اینکه نامزد کرد برخلاف قو ل و قرارایی که با هم داشتیم که همیشه مثل دو تا خواهر برا هم باقی بمونیم خیلی عوض شد و کلا رفت تو یه وادی دیگه!!!!!!
وقتی اون اسو داد برا اینکه بفهمه مثل قدیمام و تغییری نکردم و رو قولم پابندم با این که اون خیلی وقت بود قول داده بود بیاد خونمون من پا شدم رفتم پیشش!!!!!!!
اونم قول داد که بعد نامزدی خواهرم میاد!!!!!!
اما هیچ خبری ازش نیست!!!!!
می دونم لابد گرفتاره ولی نه در اون حد که تا این حد بی معرفت بشه!
ادعا نمیکنم خیلی با معرفتم٬
ولی بی معرفتی دیدن اونم از کسی که روش یه حساب دیگه ای میکنی خیلی دلمو به درد میآره...............حداقل سعی می کنم این حرکتو با کسی نکنم!!!!!
این یعنی تو این دنیا هر کی به فکر خودشه!!!!!!!
ودیگران تنها زمانی به یادتن که بهت احتیاج داشته باشن.........
چه بد!!!!!!!!![]()
کاش یه قدری بیشتر دوسم داشتی![]()
پنجشنبه بود......حتي كهولت و پيري و افزايش سن هم نمي تونست حساب روزارو از دستش خارج كنه.......طبق معمول هميشه رفت سراغ صندوغچه و چادر عزيزش!چادر گلداري كه يادآور هزار جور خاطره رنگارنگ براش بود .از عروسي خودش گرفته تا فرستادن دونه دونه ي بچه هاش به خونه بخت......همه اينا دليل موجهي مي شد واسه دوست داشنتي شدن اون چادر! اما چيز ديگه اي كه اونو اين همه متمايز كرده بودرو فقط خودش مي دونست..اونقدر دوسش داشت كه حاضر نمي شد مدام ازش استفاده كنه!اما پنجشنبه ها فرق داشت.....بايد مي پوشيدش.........يعني هر وقت قرار بود جاي مهمي بره يا اتفاق مهمي بيافته بايد اون چادرو مي ذاشت سرش!اون روزم قرار بود جاي خاصي بره........چادرو از توي صندوقچه در آورد و رفت جلوي آينه.....روسريشو مرتب كردو چادورو گذاشت روي سرش....مثل همه پنجشنبه هاي ديگه رفت جلوي درو رو پله نشست.....دير يا زود سرو كله بچه ها پيدا مي شد......انتظار كشيدن واسه بچه هارو دوست داشت....اينطوري كه انتظار مي كشيد از هميشه دوست داشتني تر مي شد...صلواتي كه زير لب مي فرستاد با چينو چروك صورتش بازي مي كرد......به دستاش كه خيره مي شدي باهات حرف مي زدن....با همون دستاي مهربون و چين خورده براي كبوترا دونه مي پاشيد...كبوترا بهش عادت كرده بودن....مثل هميشه تميز و مرتب بود...اگه از نزديكش رد مي شدي بوي عطرش گيجت مي كرد...يه بار ديگه تا ته كوچرو نگاه كرد...خبري از بچه ها نبود.....اما الان ديگه وقتش بود،بايد پا مي شدو ميرفت به همون جاي خاص......بلند شد عصارو برداشتو راه افتاد.....آروم آروم رفت و رفت......وقتي اين مسيرو مي رفت امكان نداشت خسته بشه.....بالاخره رسيد....شروع كرد دونه دونه همه قبرارو زيارت كردن.....هميشه همين كارو مي كرد......آخرين نفري كه مي رفت زيارتش جيگر گوشه خودش بود........ايستاده بود بالاي سر مزارو چشمشو دوخته بود به جايي كه تمام زندگيشو تو خودش داشت.......اشك تو چشماش حلقه زده بودو لبخندرو لباش بود..باد توي چادره گلدارش مي پيچيدو اونو با خودش اينور اونور مي برد..اين حالتو دوست داشت.اينطوري كه آشفته مي شد احساس خوبي بهش دست مي داد........اون روزم كه پسرشو مي فرستاد جبهه همين حالو داشت........اون روزم همون چادر گلدار سرش بود........چادر گلدارو پسرشهیدش همه زندگیش بودن
امیدوارم قلبشون از هممون راضی باشه و خداوند بزرگ همه رفتگانمونو غرین رحمت خودش کنه